سیزدهبدر همیشه روز رهایی دلها بوده است؛ روزی برای دویدن روی چمنهای تازه و سپردن سبزههای نوروزی به جریان آب. اما امسال بهار، در میان خندههای مردم و عطر خاکِ بارانخورده، ردّی از نگرانی هم با خود دارد؛ انگار آسمان آبی فروردین، همزمان میزبان بادبادکها و سایه خبرهایی است که دلها را سنگین کردهاند.
سیدجواد خراسانی کارشناس خبر و رسانه در یادداشتی به مناسبت روز طبیعت نوشت: سیزدهبدر همیشه بوی رهایی میدهد؛ بوی چمنهای تازه، خاک نمخورده فروردین و خندههایی که در میان شاخههای جوان درختان گم میشوند. روزی است که مردم از خانهها بیرون میآیند تا با طبیعت آشتی کنند؛ تا گرههای دلشان را به سبزهها بسپارند و امید را مثل بادبادکی رنگی در آسمان رها کنند. سیزدهبدر، در حافظه جمعی ما، روز نفس کشیدن است.
صبح 13 فروردین 1405 که از سر رسید، جادههای اهواز پر از ماشینهایی شد که خانوادهها را به دامن طبیعت میبردند. بساط سادهای از نان و پنیر و چای، صدای سماوری که آرام میجوشید، کودکی که میان علفها میدوید و مادری که سبزه سفره هفتسین را در دست گرفته بود تا آن را به آب بسپارد. همه چیز شبیه یک آیین قدیمی بود؛ آیینی برای تازه شدن.
اما در میان این رفتنها، گاهی نگاهها به آسمان هم کشیده میشد. نه فقط برای دیدن ابرهای سفید یا پرواز پرندگان؛ گاهی از سر عادتِ روزهایی که خبرها سنگینتر از همیشه بودهاند. در چنین روزهایی، حتی آسمان آبی هم برای لحظهای معنای دیگری پیدا میکند.
کافی است گوشی تلفن همراه زنگ بخورد یا پیامی برسد تا سکوت کوتاهی میان جمع بیفتد. خبرها این روزها زودتر از باد پخش میشوند. گاهی کسی آهسته چیزی میگوید، دیگری سری تکان میدهد و بعد همه دوباره سعی میکنند بحث را عوض کنند؛ انگار توافقی نانوشته وجود دارد که امروز، تا حد ممکن، باید بهار را نگه داشت.
اما گاهی در دل همین بهار، چیزی سنگین روی سینه آدم مینشیند. انگار بادِ فروردین، علاوه بر بوی شکوفهها، خبرهایی هم با خود میآورد؛ خبرهایی از التهاب، از نگرانی، از سایههایی که دورتر از این دشتهای سبز ایستادهاند. مردمی که امروز روی چمنها نشستهاند، همانهایی هستند که بارها در تاریخشان طعم اضطراب را چشیدهاند؛ همانهایی که یاد گرفتهاند حتی وقتی دلشان نگران است، باز هم سفره امید پهن کنند.
سیزدهبدر در چنین لحظههایی معنای دیگری پیدا میکند. دیگر فقط یک گردش ساده نیست؛ تبدیل میشود به نوعی ایستادگی آرام. وقتی خانوادهای زیر درختی بساط ناهارشان را پهن میکنند، در حقیقت دارند به زندگی رأی میدهند. وقتی جوانها توپبازی میکنند یا دخترکی سبزهای را گره میزند و آرزو میکند، اینها فقط بازی و رسم نیست؛ نوعی اعلام حضور است: اینکه زندگی ادامه دارد.
پیرمردی را دیدم که کنار رودخانه نشسته و به جریان آب نگاه میکند. شاید او سالهای دورتر را به یاد بیاورد؛ روزهایی که صدای دیگری غیر از آواز پرندگان در هوا میپیچید. شاید به این فکر کند که چقدر سخت است وقتی ایران آرام نیست، اما مردم هنوز باید برای فرزندانشان آیندهای روشن تصور کنند. او به نوهاش نگاه میکند که با سنگریزهها بازی میکند و ناگهان لبخند میزند. چون میداند همین خندههای کوچک است که جهان را سرپا نگه میدارد.
در گوشهای دیگر، مادری سبزه سفره هفتسین را در دست گرفته بود. سبزهای که سیزده روز پیش با امید کاشته شد. او آن را آرام در آب کارون رها میکند. سبزه روی سطح رود میچرخد و با جریان میرود. در دلش شاید آرزو کند که نگرانیها هم مثل همین سبزه از زندگی مردم دور شوند؛ که بهار فقط بهار باشد، نه فصلی که در کنار شکوفهها، دلشوره هم جوانه بزند.
سیزدهبدر یادآوری میکند که مردم همیشه راهی برای زنده نگه داشتن امید پیدا میکنند. حتی وقتی خبرها سنگین است، حتی وقتی آینده کمی مبهم به نظر میرسد، باز هم خانوادهها به طبیعت میروند، چای دم میکنند، میخندند و برای سالی بهتر دعا میکنند. این همان نیروی آرام اما عمیقی است که در فرهنگ ما جریان دارد؛ نیرویی که میگوید زندگی باید ادامه پیدا کند.
شاید راز سیزدهبدر همین باشد: بیرون رفتن از دیوارهای نگرانی و پناه بردن به زمین و آسمان. وقتی انسان روی چمن مینشیند و به آسمان آبی نگاه میکند، ناگهان میفهمد که جهان بزرگتر از همهی ترسها است. رودخانهها همچنان جاریاند، درختان دوباره سبز میشوند و بهار، هر سال، راهش را پیدا میکند.
غروب که شد، خانوادهها کمکم بساطشان را جمع میکردند. صدای خندهها آرامتر میشد و جادهها دوباره پر از ماشینهایی شد که به شهر و خانهها بازمیگشتند. شاید خبرها هنوز همان باشد، شاید نگرانیها هنوز تمام نشده باشد؛ اما چیزی از آن روز در دلشان باقی میماند: حس کوتاهی از آرامش، از کنار هم بودن، از اینکه هنوز میتوان در میان همه نگرانیها، لحظهای زیر آسمان نشست و به آینده فکر کرد.
و شاید همین امیدهای کوچک است که هر سال، همراه با سبزههای نوروزی، دوباره جوانه میزند.